به هر بازیچهای دل میزنی ای دل، مَبَر دیگر
که هر بازی، همیشه میبرد یکباره هستت را
دمِ هر خنده آخر، تُو فقط بارانِ غم بودی
چه سود از اشک وقتی موج میبلعد شکستت را؟
به مویی دل نبند، ای دل! که گردِ شانه میریزد
چو طوفان میرسد، میروبَد از خانه قلبت را
تو قلعه بودی و یک عمر ازت برخاست گردِ عشق
خودت ویران شدی، و بیصدا بردند عقلت را
چرا عاشق شدی بر سایهای بیجان و بیآواز؟
به کنجی ماندهای تا صبح، کسی پرسید شکستت را؟
به اشک اتکا کم کن، دوا از گریه نتوان یافت
کدامین اشک خواباند آتشِ تبزدهٔ هستت را؟
تو آن سنگر شدی روزی برای عهدهای سخت
که حالا باد میرقصاند، غبارِ روی پیراهنت را
به رویایی دلات را سوختی که سهم تو نیست اصلاً
رها کن ای دل ساده، خدایِ بیوفایت را…
به هر زخمی که افتادی، مپیچ ای دل، مَبَر راهت
که صدها بار شکستی، باز هم بردی پناهت را
به هر لبخند دل بستی، نمیدانی چه میکردند
یکی خنجر به پشتت زد، یکی برداشت قلبت را
شبی در آینه دیدی لرزشِ چشمی که میگفتند
چگونه ساده بخشیدی گناهِ بیگناهت را؟
دلی دادی به نامردی که نامِ مرد میبردی
نپرسیدی چرا کَند از دفترش ردّ نگاهت را
تو از باران نمیترسی، ولی سیلاب میترسد
کدامین سیل خواهد شست داغِ سینهچاکت را؟
به روی خوابهایش خانه کردی، بیخبر بودی
که او هر شب به بازی میسپارد سرنوشتت را