Mahee Logo

ماهی استودیو

جایی میان شعر و رنگ

دفتر شعر

به هر بازیچه‌ای دل می‌زنی ای دل، مَبَر دیگر

به هر بازیچه‌ای دل می‌زنی ای دل، مَبَر دیگر

که هر بازی، همیشه می‌برد یک‌باره هستت را

دمِ هر خنده آخر، تُو فقط بارانِ غم بودی

چه سود از اشک وقتی موج می‌بلعد شکستت را؟

به مویی دل نبند، ای دل! که گردِ شانه می‌ریزد

چو طوفان می‌رسد، می‌روبَد از خانه قلبت را

...

به هر بازیچه‌ای دل می‌زنی ای دل، مَبَر دیگر

به هر بازیچه‌ای دل می‌زنی ای دل، مَبَر دیگر

که هر بازی، همیشه می‌برد یک‌باره هستت را

دمِ هر خنده آخر، تُو فقط بارانِ غم بودی

چه سود از اشک وقتی موج می‌بلعد شکستت را؟

به مویی دل نبند، ای دل! که گردِ شانه می‌ریزد

چو طوفان می‌رسد، می‌روبَد از خانه قلبت را

تو قلعه بودی و یک عمر ازت برخاست گردِ عشق

خودت ویران شدی، و بی‌صدا بردند عقلت را

چرا عاشق شدی بر سایه‌ای بی‌جان و بی‌آواز؟

به کنجی مانده‌ای تا صبح، کسی پرسید شکستت را؟

به اشک اتکا کم کن، دوا از گریه نتوان یافت

کدامین اشک خواباند آتشِ تب‌زدهٔ هستت را؟

تو آن سنگر شدی روزی برای عهدهای سخت

که حالا باد می‌رقصاند، غبارِ روی پیراهنت را

به رویایی دل‌ات را سوختی که سهم تو نیست اصلاً

رها کن ای دل ساده، خدایِ بی‌وفایت را…

به هر زخمی که افتادی، مپیچ ای دل، مَبَر راهت

که صدها بار شکستی، باز هم بردی پناهت را

به هر لبخند دل بستی، نمی‌دانی چه می‌کردند

یکی خنجر به پشتت زد، یکی برداشت قلبت را

شبی در آینه دیدی لرزشِ چشمی که می‌گفتند

چگونه ساده بخشیدی گناهِ بی‌گناهت را؟

دلی دادی به نامردی که نامِ مرد می‌بردی

نپرسیدی چرا کَند از دفترش ردّ نگاهت را

تو از باران نمی‌ترسی، ولی سیلاب می‌ترسد

کدامین سیل خواهد شست داغِ سینه‌چاکت را؟

به روی خواب‌هایش خانه کردی، بی‌خبر بودی

که او هر شب به بازی می‌سپارد سرنوشتت را

به چه امید بنالم، به فراقِ تو که باشد

به چه امید بنالم، به فراقِ تو که باشد

همهٔ دردِ دلِ من، ز همین رنجِ جدایی

شبِ هجران چو رسد، دلِ من آرام نگیرد

که جهان را چه کنم، جز غمِ تو نیست دوایی

به درِ خانه‌ات ای دوست، به چه حالی من نشستم

که مبادا برسد دیگری از راه گدایی

...

به چه امید بنالم، به فراقِ تو که باشد

به چه امید بنالم، به فراقِ تو که باشد

همهٔ دردِ دلِ من، ز همین رنجِ جدایی

شبِ هجران چو رسد، دلِ من آرام نگیرد

که جهان را چه کنم، جز غمِ تو نیست دوایی

به درِ خانه‌ات ای دوست، به چه حالی من نشستم

که مبادا برسد دیگری از راه گدایی

رخِ تو چون مهِ تابان، به نظر چنان بتابد

که به یک جلوه بَرَد صبرِ دلِ ناخدایی

چشمم از شوقِ تو، ای ماه، همیشه آب روانست

که مگر نیمه‌شبی، در نگهم تا بیآیی

چه گنه کرده دل من، که کشد تیرِ ملامت؟

بکدامین خطوه گفتم، که تو عاشقم چرایی؟

به حریمِ کعبه رفتم، رهِ من باز نیامد

تو شبانگاه چه کردی، که در آن خانه نپایی؟

به دری زدم پریشان، که به ناگاه بانگی آمد:

«درآ، ای جان شکسته! تو خود از ما و برایی»

من اسیرِ سَحَرَم، غیر سَحَر، هیچ مگو

من اسیرِ سَحَرَم، غیر سَحَر، هیچ مگو

جان من! جز نَفَسِ بادِ سَحَر، هیچ مگو

شِکوه از شامِ دراز و ستمِ شب مَنگوی

غیرِ آوازِ پرِ روح‌گذر، هیچ مگو

ناگهان گفت مرا: «آمدم ای جان، برخیز

تابیدم به دلت، جامه مَدر، هیچ مگو»

...

من اسیرِ سَحَرَم، غیر سَحَر، هیچ مگو

من اسیرِ سَحَرَم، غیر سَحَر، هیچ مگو

جان من! جز نَفَسِ بادِ سَحَر، هیچ مگو

شِکوه از شامِ دراز و ستمِ شب مَنگوی

غیرِ آوازِ پرِ روح‌گذر، هیچ مگو

ناگهان گفت مرا: «آمدم ای جان، برخیز

تابیدم به دلت، جامه مَدر، هیچ مگو»

گفتمش: «لرزه به جان‌ست، ز چیزی بیم‌ام»

گفت: «آن چیز که ترسی، نَبُوَد، هیچ مگو»

گفت: «من رازِ تو را در دلِ ماه اندوختم

سر بجنبان که بدانی، مگر، هیچ مگو»

یک نسیم از طرفِ باغِ حقیقت برخاست

گفت: «از این راه، سبک‌بال گذر، هیچ مگو»

گفتم: «این نور چه باشد؟ چه بُوَد این جلوه؟»

گفت: «از وصف تو بیرون‌ست، عزیز! هیچ مگو»

گفتم: «این شوق چرا می‌بردم تا لبِ جان؟»

گفت: «در شوق بمان، شعله ببر، هیچ مگو»

ای تو حیرانِ همین خانهٔ پُررَمز و خیال

در گشای و ز رهِ خواب بگذر، هیچ مگو»

گفتم: «ای دل! مگر این پرده، دل‌آویزِ خداست؟»

گفت: «آری، همه اوست—جان عزیز! هیچ مگو»

من زمینم که روی شانه‌ی من،

من زمینم که روی شانه‌ی من،

همه‌ی راه‌ها قدم برداشت

بس که رنجِ عبور را دیدم،

بدنم درد می‌کند بدجور

من اناری ترک‌خورده شدم،

سرخی‌ام را کسی فهمیده؟

...

من زمینم که روی شانه‌ی من،

من زمینم که روی شانه‌ی من،

همه‌ی راه‌ها قدم برداشت

بس که رنجِ عبور را دیدم،

بدنم درد می‌کند بدجور

من اناری ترک‌خورده شدم،

سرخی‌ام را کسی فهمیده؟

هی نشستم کنارِ خودم و باز

هسته‌ام درد می‌کند بدجور

من همان سربِ خسته‌ام که هنوز

پشتِ هر مرز بسته می‌ماند

بس که تیری نخورده بر دوشم،

خنجرم درد می‌کند بدجور

چند فصل است بی‌بهانه شده

خانه‌ام سنگ، کوچه‌ام بن‌بست

هی بریدم به شوقِ راه شدن،

ریشَه‌ام درد می‌کند بدجور

همه‌ی خاکِ خیس این دنیا

به تنم زخم تازه می‌ریزد

غصّه‌ام کوه می‌شود هر روز،

اثرَم درد می‌کند بدجور

تو فقط رفتی و نفس‌هایم

پُرِ بارانِ بی‌کسی شده‌اند

بادِ سردی که رد شد از قلبم،

روح من درد می‌کند بدجور

یک نفر زودتر از خودم آمد

تو رگم خانه کرد بی‌اجازه

رفته اما هنوز تا امروز،

خونِ گرمم درد می‌کند بدجور

هرچه اندوهِ زیسته دارم

مثل باری به استخوان مانده

بس که باران به زخم‌ها خورده،

بدنم درد می‌کند بدجور

من همان سنگِ مانده در باران،

که تمامِ جهان بر او می‌بارد

بس که مشقِ سکوت را خواندم،

حنجرم درد می‌کند بدجور

عشق وقتی بدونِ پرسیدن

جایِ خود را میان جان گیرد

سال‌ها بعد هم هنوز گاهی

نامِ تو درد می‌کند بدجور

گفته بودم که به هر حال، فدای تو شوم

گفته بودم که به هر حال، فدای تو شوم

دل به دریای تو دادم، که هوای تو شوم

شب به شب شمع شدم، سوختم از روشنی‌ات

چه کنم؟ قسمت من نیست، چراغِ تو شوم

دهکده فهمید؛ اما تو نپرسیدی چرا

این‌همه سال نشد کیسه‌به‌دستِ تو شوم؟

...

گفته بودم که به هر حال، فدای تو شوم

گفته بودم که به هر حال، فدای تو شوم

دل به دریای تو دادم، که هوای تو شوم

شب به شب شمع شدم، سوختم از روشنی‌ات

چه کنم؟ قسمت من نیست، چراغِ تو شوم

دهکده فهمید؛ اما تو نپرسیدی چرا

این‌همه سال نشد کیسه‌به‌دستِ تو شوم؟

کاش می‌آمد نسیم، عطرِ نگاهت برسد

تا در این باغِ ترک‌خورده شکوه تو شوم

برگ‌ریزان شد و من پشتِ درِ پاییزت

منتظر ماندم و لیکن که نشد من به فدای تو شوم

رفتی و هر که گذشت از دل من گفت: دریغ

او نمی‌داند چه باید که برای تو شوم

آخر قصه چنین شد که بمانم تنها

نه به جان آمدم و نه به وفای تو شوم…

چشم بستی و شکستم، مگر تمامِ من نبودی؟

چشم بستی و شکستم، مگر تمامِ من نبودی؟

درون هر تکه‌ی قلبم، درون این مدار تو بودی

رفتی و ماندم و شب‌ها، بغض‌هایمان نفس شد

هوای خسته‌ی من، دقایقاً تو بودی

قدم زدی و جهانم به پشتِ پایت افتاد

چگونه رد شدی از من؟ مسیرِ من تو بودی

...

چشم بستی و شکستم، مگر تمامِ من نبودی؟

چشم بستی و شکستم، مگر تمامِ من نبودی؟

درون هر تکه‌ی قلبم، درون این مدار تو بودی

رفتی و ماندم و شب‌ها، بغض‌هایمان نفس شد

هوای خسته‌ی من، دقایقاً تو بودی

قدم زدی و جهانم به پشتِ پایت افتاد

چگونه رد شدی از من؟ مسیرِ من تو بودی

به گریه‌های پس از تو، به خستگیِ همین درد

قسم که لحظه‌به‌لحظه، پناهِ من تو بودی

نگو چرا، نپرس از من، چه شد که دل سپردم

تو آمدی و فهمیدم، خدای من تو بودی

و بعدِ رفتنِ تو، خالی شدم از خودم، از شب

تمامِ خانه فهمیدند، ک جانِ من تو بود

جهان که بی‌تو فرو ریخت، تازه فهمیدم

به هر نفس که کشیدم، دلیلِ آن تو بودی

شبیهِ آینه‌ای بودم که از تو ترک خوردم

تمامِ زخمِ روی من، نشانِ آن تو بودی

به پشتِ هر نفسِ درد، نشانی از تو مانده‌ست

اگرچه رفتی،

از این دل، جهانِ من تو بودی

با غمی برگشته از پنهان‌ترین شب‌های من

با غمی برگشته از پنهان‌ترین شب‌های من

قصّه‌ای بودیم و رفت، آن ماجرا از پای من

شاخه‌ای بودم که هر صبحش پر از آواز بود

باد آمد، بی‌خبر، برد این صدا از جان من

گفت: «در تبعید اشکم خسته‌ام، همراه باش»

آمد و تا ریشه خشکاند ، باغ بی پایان من

...

با غمی برگشته از پنهان‌ترین شب‌های من

با غمی برگشته از پنهان‌ترین شب‌های من

قصّه‌ای بودیم و رفت، آن ماجرا از پای من

شاخه‌ای بودم که هر صبحش پر از آواز بود

باد آمد، بی‌خبر، برد این صدا از جان من

گفت: «در تبعید اشکم خسته‌ام، همراه باش»

آمد و تا ریشه خشکاند ، باغ بی پایان من

من که در باران شکستم، تلخ اما ایستادم

او چرا حتی ربود اشکِ نگاهم را ز من؟

با دلِ زخمی نوشتم هر چه بر من می‌رود

عشق آمد؛ نیمی از او ماند، نیمه‌ای دیگر ز من

هر دو تنهاییم و از تنهایی‌مان آرام،

این سکوتِ مشترک را نیز کرد از آن من

نه بارانی برای شستن این خاکسترِ شب‌ها

نه بارانی برای شستن این خاکسترِ شب‌ها

نه حتی شمعِ کم‌جانی به روی دارمان مانده

فقط تکرار دل‌تنگی، فقط اندوهِ دوری‌ها

میان سینه‌هامان زخمی از تکرارها مانده

بپرس از جاده‌های خیسِ بی‌پایانِ این جنگل

چقدر از راهِ بی‌برگشتِ پر از آزارمان مانده؟

...

نه بارانی برای شستن این خاکسترِ شب‌ها

نه بارانی برای شستن این خاکسترِ شب‌ها

نه حتی شمعِ کم‌جانی به روی دارمان مانده

فقط تکرار دل‌تنگی، فقط اندوهِ دوری‌ها

میان سینه‌هامان زخمی از تکرارها مانده

بپرس از جاده‌های خیسِ بی‌پایانِ این جنگل

چقدر از راهِ بی‌برگشتِ پر از آزارمان مانده؟

چقدر از رویاهای نصفه‌نیمه سر بریدیم ما

چقدر حرف‌های ناگفته در دل بیمارمان مانده؟

سزای عاشقی بر کوه، پژواکِ شکستن‌هاست

اگر زخمی قدیمی لایِ این دیوارمان مانده

من آرامم، ولی عقل می‌گوید که برگردیم

ببین! از جنگ با تقدیر، فقط این کارمان مانده

دیدمت خسته و تنها، دل من ریخت به هم

دیدمت خسته و تنها، دل من ریخت به هم

خاطراتت دمِ رفتن، گوهرم را سوزاند

چایِ لب‌سرد تو با دست های لرزان

بوی آغوش تو تا عمق تنم را سوزاند

من که آرام و قراری نداشتم در جان

فکر آغوشِ کسی غیرِ تو قلب را سوزاند

...

دیدمت خسته و تنها، دل من ریخت به هم

دیدمت خسته و تنها، دل من ریخت به هم

خاطراتت دمِ رفتن، گوهرم را سوزاند

چایِ لب‌سرد تو با دست های لرزان

بوی آغوش تو تا عمق تنم را سوزاند

من که آرام و قراری نداشتم در جان

فکر آغوشِ کسی غیرِ تو قلب را سوزاند

آتشی بود نگاهت که به جان ریشه زد و

جوشِ یک قطره زِ چشمت وطنی را سوزاند

رفتی و شهر پر از صحبت دلتنگی شد

کوچه‌های بی خبری جان مرا هم سوزاند

خدا یک شب غمت را در دلِ من کاشت، باور کن

خدا یک شب غمت را در دلِ من کاشت، باور کن

شبیه ریشه‌ای بی‌تاب و بی‌فریاد، باور کن

تو بر جانم هوای دیگری دادی

من اما ماندم و صد پنجره بر باد… باور کن

درون سینه‌ام آشفته‌بازاری‌ست از تردید

که برمی‌خیزد از هر سمت، چون فریاد… باور کن

...

خدا یک شب غمت را در دلِ من کاشت، باور کن

خدا یک شب غمت را در دلِ من کاشت، باور کن

شبیه ریشه‌ای بی‌تاب و بی‌فریاد، باور کن

تو بر جانم هوای دیگری دادی

من اما ماندم و صد پنجره بر باد… باور کن

درون سینه‌ام آشفته‌بازاری‌ست از تردید

که برمی‌خیزد از هر سمت، چون فریاد… باور کن

چه دشوار است زبانِ چشم‌های تو

که مثل شعرهای سربه‌مُهرِ باد، باور کن

تو از نسلِ شبِ بی‌خوابِ باران‌های خاموشی

که در تنهایی‌ات در من شدی بنیاد، باور کن

اگر روزی دلم را از میان گریه برداری

به جز یک مشت خاکستر نخواهد داد… باور کن

دل به دریای خاطراتت بسته بودم

دل به دریای خاطراتت بسته بودم

نکند که غمِ من به ساحلِ تو برسد

چقدر سخت است اگر لبخندِ تو روزی

به کسی که سهم من بود، آسان برسد

چه می‌شود اگر آنکه خواستنی بود، یک عمر

به راهی دیگر، ناگهان و بی‌صدا برسد؟

...

دل به دریای خاطراتت بسته بودم

دل به دریای خاطراتت بسته بودم

نکند که غمِ من به ساحلِ تو برسد

چقدر سخت است اگر لبخندِ تو روزی

به کسی که سهم من بود، آسان برسد

چه می‌شود اگر آنکه خواستنی بود، یک عمر

به راهی دیگر، ناگهان و بی‌صدا برسد؟

رها کنم از دلم، ولی هنوز نگرانم

که به کسی که دوستش داشتم، وفا برسد

دو پرنده جدا، هر کدام به سوی آسمان

خبرِ دوری ما به گوشِ جهان برسد

غصه را در دل، بی‌صدا بخورم و بسازم

که هق‌هقِ من به هیچ کجا نرسد

خدا کند که نه، نفرتی در دل نپرورانم

که به او –که عاشقش بودم– گزند برسد

خدا کند فقط این غم از سرم بگذرد

و لحظه‌ی رهایی، زود به دلم برسد

باز باران آمد و با خود غمی آرام برد

باز باران آمد و با خود غمی آرام برد

برگ‌ها را، رنگ‌ها را، خوابِ بی‌انجام برد

در خیابان‌هایِ خلوت، ردِّ چترت مانده است

باد آمد، عطرِ آن پیراهنت را هم برد

رویِ شیشه، نامِ تو افتاد و آرام محو شد

اشکِ چشمم آخرین حرفِ دلم را جام برد

...

باز باران آمد و با خود غمی آرام برد

باز باران آمد و با خود غمی آرام برد

برگ‌ها را، رنگ‌ها را، خوابِ بی‌انجام برد

در خیابان‌هایِ خلوت، ردِّ چترت مانده است

باد آمد، عطرِ آن پیراهنت را هم برد

رویِ شیشه، نامِ تو افتاد و آرام محو شد

اشکِ چشمم آخرین حرفِ دلم را جام برد

زیرِ چتری پیر ماندم تا بیایی، بی‌صدا

برگ‌ها گفتند: او دیگر تو را از یاد برد

حالِ من ماندم و باران، و غروبی سرد و دور

خانه‌ام را فصلِ بی‌پایانِ این ابهام برد

دست بر دیوارِ نم‌خورده کشیدم، بی‌صدا

بوسه‌هایِ رفته از لب‌هایِ من، باز آمدند

آفتاب از پشتِ شیشه، خنده‌ای آرام کرد

قطره‌ها از رویِ آن لبخند، چالاک آمدند

بعدِ باران، من هنوزم منتظر ماندم، ولی

فصل‌هایِ تازه از آن سویِ افلاک آمدند

پرچمِ خورشید بر دوشِ نسیم افتاده بود

مرغ‌هایِ صبح با شوقی درخشان آمدند

در نگاهِ آسمان، رنگِ تو را دیدم هنوز

ابرها از چشمِ من تا دشت، دل‌پاک آمدند

بعدِ آن بارانِ غم، فهمیدم آخر، زندگی

این شکستن‌ها، گذشتن‌ها، به‌ زیبا آمدند

با دلی که داغِ لبخند به سینه داشت

با دلی که داغِ لبخند به سینه داشت

بادِ تلخی آمد و آرام، کار از من گرفت

من درختی ساده بودم، دستِ باران می‌رسید

خشکسالی پا گذاشت و برگ‌و‌بار از من گرفت

گفت: «پناهِ من بمان، از این مسیبت خسته‌ام»

ماندم و آرام، اما ‌اعتبار از من گرفت

...

با دلی که داغِ لبخند به سینه داشت

با دلی که داغِ لبخند به سینه داشت

بادِ تلخی آمد و آرام، کار از من گرفت

من درختی ساده بودم، دستِ باران می‌رسید

خشکسالی پا گذاشت و برگ‌و‌بار از من گرفت

گفت: «پناهِ من بمان، از این مسیبت خسته‌ام»

ماندم و آرام، اما ‌اعتبار از من گرفت

گفتمش: «راهت اگر دور است، دستم را بگیر»

راه را کوبید و رفت و اختیار از من گرفت

باورم این بود روزی عشق، روشن‌تر شود

نور اما آمد و سایه‌سار از من گرفت

مانده‌ام با مشتِ خالی، با دلی بی‌هیچ‌کس

تنهایی آمد نشست و یادگار از من گرفت

گفتم: «چیست این زخمی که بر جانم نشست؟»

گفت: «کاری‌ست از همان، که روزگار از من گرفت…»

دل و دیده و آوازِ پنهان منی

دل و دیده و آوازِ پنهان منی

تمامِ خواهشِ دیرینه‌ی جان منی

اگر هزار بلا راهِ من سد کند

من استوارم، از آن رو که استخوان منی

مباد خستگیِ راه، شانه‌ات بلرزاند

که تکیه‌گاهِ شبِ بی‌امان منی

...

دل و دیده و آوازِ پنهان منی

دل و دیده و آوازِ پنهان منی

تمامِ خواهشِ دیرینه‌ی جان منی

اگر هزار بلا راهِ من سد کند

من استوارم، از آن رو که استخوان منی

مباد خستگیِ راه، شانه‌ات بلرزاند

که تکیه‌گاهِ شبِ بی‌امان منی

به چشمِ من، تو اگر ساده بایستی هم

شکوهِ قله و اوجِ بی‌کران منی

اگر امید در این سینه نیم‌جان شود

تو آخرین نفسِ گرمِ جهان منی

من از فروغِ تو آرام می‌شوم هر بار

تو آفتابِ دل و روح و زمان منی

چه حاجت است مرا وعده‌های دور و دراز

همین که هستی و هستی، همان منی

اگرچه ریشه‌ام از زخم‌ها پُر است

ولی تو باور کن، امیدِ بی‌گمان من

گرگ اگر با چهره‌ی چوپان قدم در دشت زد

گرگ اگر با چهره‌ی چوپان قدم در دشت زد

گله داند بوی خون را، نه فریبِ اعتبار

خون اگر بر پنجه ماند، آبِ توبه کم بود

لکه‌ای کز جان نشیند، کی رود با صد بهار؟

نانِ خود از زخمِ مردم خورده آن بی‌اصلِ پست

چون گرسنه شد، تو را بی‌شک کند طعمه‌وار

...

گرگ اگر با چهره‌ی چوپان قدم در دشت زد

گرگ اگر با چهره‌ی چوپان قدم در دشت زد

گله داند بوی خون را، نه فریبِ اعتبار

خون اگر بر پنجه ماند، آبِ توبه کم بود

لکه‌ای کز جان نشیند، کی رود با صد بهار؟

نانِ خود از زخمِ مردم خورده آن بی‌اصلِ پست

چون گرسنه شد، تو را بی‌شک کند طعمه‌وار

رحم اگر بر خنجر افتد، خنجر آسوده شود

تیغ را هرگز نساید گریه‌ی چشمِ شکار

مار اگر در آستین سالی به خوابی سر نهاد

روزِ سرما نیش او آید ز بهرِ اقتدار

عقل گفتا: دشمن آزموده را فرصت مده

کینه چون دندان گرفت، خواب امن باشد شعار

آن‌که از افتاده بالا رفت و نامش شد بلند

چون فتد، افتاده را خواهد به خاک اندر سپار

عدل اگر در مشتِ ظالم تیغِ بی‌غلاف شد

اولین خونش بریزد، خونِ اهلِ انتظار